فريدونكنار و فريدونكناري هاي مهاجر
     
 

 

يادهاي ماندگار / علمدار قافله عشق

 
۱۳۸٦/۸/۱

يادهاي ماندگار / علمدار قافله عشق
براي هنرمند شهيد سيد علي اصغر ربيع نتاج
نويسنده: حسين ذكريايي ، علي اصغر حسين زاده فر



        براي هنرمند شهيد «سيدعلي اصغر ربيع نتاج» دانشجوي ممتاز دانشكده الهيات دانشگاه تهران و بنيانگذار مجمع اسلامي كوثر
    «سايه عنايت شهيد سيدعلي اصغر ربيع نتاج اكنون پناه امني است كه محبان و پيوستگانش را از آتش دور مي‌دارد. در آن روز كه همه پيوندها جز پيوند محبت گسيخته مي‌شود خوشا به حال بچه‌هاي مجمع اسلامي كوثر؛ محبت راستينشان به شهيد عزيزشان رشته شفاعت است».
                                                                      شهيد سيدمرتضي آويني

يك سالي بود كه از تبعيد امام عشق مي‌گذشت، پيرمرد روشن ضميري كه با مجاهدت‌هاي خويش ايران اسلامي را از منجلاب 2500 ساله شاهنشاهي رهايي بخشيد.
    در اين ايام كودكي پا به عرصه خاكي دنيا نهاد كه بعدها مريد امام عاشقان گرديد و جان خود را به دستور مراد جاويدان خويش در راه اعتلاي اسلام ناب‌محمدي نثار و ايثار كرد.
    او در زمره سربازاني بود كه سكاندار كشتي درياي متلاطم انقلاب در وصفشان فرمود: «سربازان من يا در شكم مادران خويشند يا در گهواره خوابيده‌اند».
    اين كودك را كه از تبار پاك مظهر آل الله بوده است علي‌اصغر ناميدند.
    كسي گمان نمي‌كرد در آينده‌اي نه چندان دور، اين كودك عملدار قافله عشق خواهد شد و مرشد و مرادي مي‌شود كه نه تنها جان خويش را در راه معشوق فدا مي‌كند بلكه جمله مريدانش نيز در اين مسير به او اقتدا مي‌نمايند و به عنوان جاويد هميشه تاريخ، ابدي مي‌مانند. وقتي انقلاب سرخ غيور مردان و شيرزنان ميهن اسلامي به پيروزي رسيد، سيدعلي اصغر 14 سال بيشتر نداشت اما همگان به ديده حيرت مي‌ديدند كه با اين سن و سال كم چطور پوزه منافقين و كمونيست‌ها را به خاك مذلت و خواري مي‌كشاند.
    در سال 58 يك روز در شهر فريدون‌كنار بحث و مناظره‌اي بين انقلابيون و كمونيست‌ها برگزار مي‌شود و بزرگ مردان انقلابي شهر در پاسخ به شبهات آنها عاجز مي‌مانند. در اين زمان يكي از مدعوين از ميان جمع بلند مي‌شود و خطاب به كمونيست‌ها مي‌گويد كمي مجلس را طول دهيد تا من يكي از دوستانم را براي مناظره با شما بياورم.
    اين عزيز در شهر سراغ «سيد علي‌اصغر» را مي‌گيرد و با خبر مي‌شود كه او در ساحل رودخانه مشغول ماهيگيري است لذا خود را به سرعت به سيد مي‌رساند و قضيه را براي او تعريف مي‌كند. سيد بي‌درنگ قلاب ماهيگيري را در گوشه‌اي رها مي‌كند و با همان لباس ساده ماهيگيري به سمت محل مناظره حركت مي‌كند.
    وقتي وارد مجلس مي‌شود عده‌اي كه او را نمي‌شناختند با استهزا به سر وضع سيد علي‌اصغر مي‌خندند، اما كمونيست‌ها كه قبلاً ضرب شصت او را خورده بودند با ديدن او به لكنت و من و من مي‌افتند. آن روز «سيد علي‌اصغر ربيع نتاج» با اقتدار به شبهات و سؤالات آنان پاسخ مي‌دهد و برگ زرين ديگري در زندگي او ورق مي‌خورد.
    او جوان 15 ساله‌اي است كه ديگر به سن تكليف رسيده است و بايد واجبات شرعي را در حد توان و سن و سال خويش انجام دهد، اما او از همان اوان كودكي يعني از هشت سالگي نماز خوان شده بود. پدرش «سيدعباس» او را همراه خود به مسجد مي‌برد تا لااقل دلبندش نماز را در مسجد اقامه نمايد و حال و هواي مسجد روحش را ملكوتي كند.
    آري! او در 15 سالگي جلسه سرود كوثر را داير نمود و از اين طريق تعداد زيادي از نوجوانان را دور هم جمع كرد. بعدها اين نوجوانان، غيور مرداني شدند كه آوازه نامشان سربلندي ايران عزيز را به دنبال داشت. حميد ديلمي و محمدتقي شيري از جمله تك‌خوانان گروه سرود كوثر بودند كه بعدها به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
    شهيد حميدرضا اسفندياري، حميدرضا كريمي و … نيز دست‌پرورده سيدعلي اصغر ربيع نتاج بودند اما اين نوجوانان در كنار جلسه سرود مي‌بايست مسايل شرعي مبتلا به خويش را نيز مي‌آموختند اينجا هم سيد با جديت تمام ايستادگي نمود و جلسه احكام كوثر را راه‌اندازي كرد كه شهيدان نقي شكري و علي‌محمد علي‌پور نيز از اين جلسه بهره‌ها بردند.
    گروه سرود كوثر آنچنان ابهتي پيدا كرده بود كه هر وقت براي اجراي سرود به مدرسه‌اي مي‌رفتند معلمين ناچار مي‌شدند كلاس‌ها را تعطيل نمايند.
    يكي از معلمان شهر فريدون‌كنار در اين زمينه مي‌گويد: «يك روز قرار بود در مدرسه ما جشني به مناسبت ايام‌الله دهه فجر برگزار شود و مقرر شده بود كه به خاطر بارندگي مراسم در سالن مدرسه منعقد شود چون سالن خيلي كوچك بود قرار شد جشن در دو روز و هر روز با حضور دانش‌آموزان 3 كلاس برگزار شود. براي روز اول نيز برنامه‌ريزي شده بود كه گروه سرود كوثر سرودي را به همين مناسبت در مدرسه اجرا نمايد و قرار بر اين بود بچه‌هاي كلاسي كه من در آن زنگ در آنجا تدريس مي‌كردم فردا در جشن شركت نمايند اما باور كنيد هيچ كس دل به درس نمي‌داد همه مي‌گفتند: آقا اجازه مي‌شه ما امروز در جشن شركت كنيم؟ ، آقا اجازه قراره بچه‌هاي گروه كوثر سرود بخونن، آقا اجازه ما فردا جشن نمي‌ريم بذاريد امروز بريم سرود گوش كنيم.
    و ... عاقبت كاري كردند كه من كلاس را تعطيل كردم و به آنها اجازه شركت در جشن را دادم».
    آري! علي‌اصغر چون كارش را براي رضاي خدا، مخلصانه انجام مي‌داد، خدا نيز چنان ابهتي به او و كارش بخشيد كه تا هميشه تاريخ او را جاويدان ساخته است.
    او فرد خاصي بود و به قول معروف از هر انگشتش هنر مي‌باريد. در كمال ناباوري همگان مي‌ديدند سيد با اين سن و سال كم، شعر هم مي‌گويد؛ شعرهايي كه وقتي معلمان ادبيات آن را قرائت مي‌كردند در كمال تعجب مي‌پرسيدند: «سيد اين شعر را از ديوان چه كسي گرفته‌اي؟» و او با خنده مي‌گفت: «از ديوان سيد».
    يكي از دوستان تعريف مي‌كرد: در كلاس چهارم دبيرستان درس مي‌خواندم سر كلاس نشسته بوديم كه يكي گفت معلممان سيدعلي اكبر ربيع نتاج (برادر سيدعلي اصغر) امروز نمي‌آيد. ما هم سوءاستفاده كرديم و كلاس را روي سرمان خراب كرديم كه ناگهان مدير مدرسه داخل كلاس شد و گفت: «معلم شما آقاي ربيع نتاج امروز مرخصي گرفته است اما معلم ديگري را جاي خودش معرفي كرده كه شما از درس عقب نمانيد». آن معلم كسي نبود جز سيدعلي اصغر ربيع نتاج.
    آن روز سيدعلي‌اصغر كتاب بينش را چنان تدريس نمود كه ما از تدريس او لذت برديم. بعدها فهميديم كه سيدعلي اصغر خودش در كلاس دوم دبيرستان درس مي‌خواند.
    با شروع جنگ تحميلي سيدعلي اصغر پا به عرصه جديدي در زندگي خويش نهاد و با اولين كاروان، خود را به جبهه‌هاي حق عليه باطل رساند. آن روزها قاسم ميرزا بابائيان و رضا نسياني و عده ديگري از اعضاي مجمع اسلامي كوثر او را در اين راه پرخطر همراهي مي‌كردند؛ همان‌هايي كه بعدها در خون خويش غلطيدند و حسيني شدند.
    او در جبهه نه تنها از كارهاي عقيدتي فرهنگي دست نكشيد بلكه در قسمت معاونت تبليغات گردان، برگزاري مراسم دعا و نيايش را بر عهده گرفت و مدتها در جبهه ماند تا اينكه نام خود را در فهرست سربازان امام زمان(عج) جا داد. وقتي از جبهه به خانه مي‌آمد طاقت ماندن نداشت، كبوتر دل بي‌قرارش را به سوي كربلاي ايران پر مي‌داد، در گوشه‌اي مي‌نشست و در وصف غيورمردان دفاع مقدس شعر مي‌سرود. آرام و قرار نداشت، حتي سازمان تبليغات و ستاد برگزاري نماز جمعه شهر نيز از او در انجام امورات خويش ياري مي‌جستند.
    تعدد جلسات گروه كوثر باعث شد تا سيدعلي اصغر، نام «مجمع اسلامي كوثر» را بر آن نهد. وقتي مي‌پرسيدند چرا كوثر، چرا اسم ديگري انتخاب نكرده‌ايد؟ مي‌گفت: به عشق مادرم زهرا(س) اين نام را براي جلساتم گذاشتم.
    سيدعلي اصغر بعد از چند ماهي كه در جبهه ماند براي مرخصي به شهر آمد. او در شهر شاهد بود وقتي كه بچه‌هاي جبهه به مرخصي مي‌آيند برنامه‌اي منسجم ندارند لذا تصميم گرفت با همراهي احمد بدخشان تيم فوتبال كوثر را نيز داير نمايد تا رزمندگان در ايامي كه به مرخصي مي‌آيند در كنار هم فوتبال بازي كنند، اما مدتي نگذشت كه احمد بدخشان هم به شهادت رسيد.
    اين بار كه مي‌خواست به جبهه برود تصميم عجيبي گرفت.او مي‌خواست نوجوانان جلسات مجمع اسلامي كوثر را به هفت تپه – پايگاه نظامي لشگر 25 كربلا – ببرد. جالب اين بود كه تمام خانواده‌ها نيز ابراز خوشحالي كردند، چون او را مي‌شناختند و به او ايمان داشتند و مي‌دانستند كه او بچه‌هايشان را به حول و قوه الهي صحيح و سالم برمي‌گرداند.
    در اين مدتي كه نوجوانان در هفت تپه بودند، در مقر گردان يا رسول(ص) لشكر 25 كربلا سرود مي‌خواندند و برنامه دعا و نيايش را برگزار مي‌نمودند.
    سيدعلي‌اصغر بعد از مدتي اين بچه‌ها را آورد و صحيح و سالم تحويل خانواده‌هايشان داد و خود اين بار براي شركت در امتحان كنكور در شهر ماند و بعد از كنكور دوباره رهسپار جبهه‌ها گرديد. خبر قبولي خود در دانشگاه را او در جبهه شنيد.
    آري! او در رشته كارشناسي الهيات دانشگاه تهران قبول شد و در آن دانشگاه ثبت‌نام نمود اما دل بي‌قرارش اسير شب‌هاي عرفاني جبهه بود. دلش مي‌خواست تا يك بار ديگر به هفت تپه برگردد و دعاي كميل را در لشگر عشق زمزمه نمايد به خاطر همين موضوع، با هماهنگي‌هايي كه صورت گرفت، قرار شد درسش را در جبهه بخواند و موقع امتحان به دانشگاه برگردد.
    يكي از اساتيد او در دانشگاه تهران به او گفت: «آقاي ربيع نتاج، دانشجوياني كه سر كلاس من حاضر مي‌شوند اكثراً پايان ترم نمره قبولي نمي‌آورند. تو در جبهه چقدر درس مي‌خواني كه با اين نمرات خوب قبول مي‌شوي؟» او براي مدتي در تيم فوتبال دانشجويان دانشگاه تهران بازي مي‌كرد و به خاطر بازي تكنيكي‌اش به اردوي تيم ملي دانشجويان كشور دعوت شد و قرار شد به همراه اين تيم به خارج از كشور اعزام شود اما در اين هنگام براي او پيغامي رسيد: «سيد! عمليات نزديك است خودت را به جبهه برسان».
    آري، دانشجوي الهيات ما، اردوي تيم ملي را رها و به سوي هفت تپه حركت كرد. همه تعجب كرده بودند كه چرا سيد از اردوي تيم ملي به جبهه آمده است.يكي گفت: «سيد، تو آبروي شهرمان بودي. چرا اين كار را كردي». خنديد و گفت: «از اردوي تيم ملي به جبهه آمدم، تا شرف شهر شما باشم».
    سيد ديگر 22 ساله شده بود و بارها، فرماندهي گروهان و گردان را به او پيشنهاد دادند اما او مي‌خنديد و مي‌گفت: «همين يك كلاش مرا بس است».
    ... اين عمليات داغ سنگيني را بر دل سيد انداخت زيرا قاسم ميرزا بابائيان به شهادت رسيد. قاسم، يكي از بهترين دوستانش بود. از كودكي با هم بزرگ شده بودند، مجمع اسلامي كوثر را به اتفاق شهيد حسين محمدعلي پوربنا نهادند، با هم به جبهه مي‌رفتند و ...
    اما ديگر از قاسم خبري نبود، قاسم به خيل عاشورائيان 61 قمري پيوست و در آنجا براي دوستش سيد علي‌اصغر ربيع نتاج جا نگهداشت.
    سيدعلي‌اصغر هميشه مي‌گفت: «زندگي بدون قاسم برايم جهنمي بيش نيست، بدون او نمي‌توانم زنده باشم و از خدا شهادت خودم را مي‌خواهم».
    سيد براي مراسم تشييع و تدفين شهيد قاسم ميرزا بابائيان به شهر برگشت و در شهر ماند. به جلسات كوثر سر و سامان بخشيد، در مراسم روز هفت شهيد ميرزا بابائيان سخنراني نمود و گفت: «بيرقي كه از دست قاسم به زمين افتاده است انشاءالله با دست من برافراشته خواهد ماند».
    ديگر كم‌كم به عيد نوروز نزديك مي‌شديم، اما عيد سيد عزا شده بود. تا عيد، چندين شهيد ديگر در شهر تشييع و تدفين شدند و در روز عيد نيز شهر رخت ماتم بر خود پوشيده بود.
    كسي گمان نمي‌كرد كه بر سيد مقدر شده است كه يك ماه و اندي بعد از عيد به شهادت مي‌رسد، بچه‌هاي مجمع اسلامي كوثر به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردند همين موضوع بود.
    در دومين شب از سال نو سيدعلي‌اصغر به يكي از شاگردانش گفت: «باقر! امشب بچه‌هاي جلسه را جمع كن و بگو به منزل محمود حسين‌زاده بيايند. من با آنها كار دارم».
    باقر شيري مي‌گويد: «من پيغام سيد را به بچه‌ها رساندم و قرار شد بعد از نماز مغرب و عشا به منزل آقا محمود برويم».
    كسي نمي‌دانست كه سيد مي‌خواهد پيرامون چه موضوعي صحبت كند.
    سيد آن شب غزل خداحافظي را خوانده بود. كسي كه تاكنون هيچ وقت در مورد شهيد شدن خود حرف نمي‌زد اين بار گفت: «بچه‌ها حلالم كنيد، دلم براي قاسم آقا تنگ شده است، مي‌خواهم در كنار او بر سر سفره مهماني امام حسين(ع) بنشينم و ...».
    فرداي آن روز سيد به جبهه اعزام شد و قبل از اعزام به مادرش گفت: «مامان ناراحت نباش تا اول ماه رمضان برمي‌گردم». بقچه‌اي را در دستش گرفت و به مادرش گفت: «اين بقچه را به شرطي به شما مي‌دهم كه قول بدهي تا زماني كه نيامدم، آن را باز نكني». مادرش با لمس كردن بقچه فهميد بايد پارچه‌اي داخل آن باشد و به او گفت: «انشاءالله پيراهن داماديت را با آن برايت بدوزم» و سيد در حالي كه مي‌خنديد به مادرش نگاه كرد و چيزي نگفت.
    درست شب اول ماه رمضان پيكر مطهرش را براي وداع به خانه آوردند، مادرش نيز به وعده‌اش عمل نمود و در همان شب كه پيكر سيد را به خانه آوردند، بقچه را باز نمود و ديد كفن سيد در آن قرار دارد، و مادر به جاي دوختن پيراهن دامادي كفن بر قامت رعناي فرزندش پوشاند.

منبع: ماهنامه شاهد نوجوان  شماره 352 

 
  لینک دائم

فریدونکناری های‌ مهاجر





نویسندگان
فریدونکناری های‌ مهاجر


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
اخبار فریدونکنار وبلاگ حمید جمرک
اخبار مازندران
آنچه می شود و می توان نوشت-وبلاگ مهدي شيرافکن
بابل نت
برنج
پايگاه خبري ديلم نيوز
وب سايت بندر فريدونکنار
پسر تنها با يه قلب فرشته
تجارت محصولان سالم و ارگانیک-وب لاگ نبی نژاد کناری
تلاطم (عيسي خسروي)
حاج بصير
حاج مهدي، وبلاگ مهدي نصيري
حرف هايي براي نگفتن
خطه ي مبارک
دل نوشته های نبی نژاد کناری
دیاسپام-وبلاگ امین جماعتی
راست قامتان
روزنامه بشیر مازندران
روزنامه نگار فریدونکناری
اتاق اقتصاد-وبلاگ محمد میرانی کناری
سايت شهر الکترونيکي فريدونکنار
سايت فرمانداري بابلسر
سایت شخصی حسین ذکریایی
سایت شعبان آزادی کناری، مترجم و خبرنگار آزاد
شركت تعاوني خدمات اطلاع رساني پايا گستر
شركت تعاوني مرزنشينان فريدونكنار
شركت فناوري اطلاعات پاسارگاد
شرکت گوهر سبزه زار فروشنده برنج محلی فریدونکنار
شمال نیوز
عاشق تر از هميشه، وب لاگ محسن خبازي كناري
عشق من، ازباران
عطش-وبلاگ علي اصغر حسين زاده فر
فريدونكنار
فريدونكنار عيسي (ميثم) خسروي
فريدونکنار و فریدونکناری های مهاجر
فریدونکنار با همه جوانان هنرمند-وبلاگ عباس مهربان
فریدونکنار خطه مبارک
فریدونکنار سیتی-وبلاگ روح الله حسن زاده
فریدونکنار شهر مروارید سیاه - درنای سفید و طلای زنده (علي اصغر حسين زاده فر)
کشتی، هنر پارسیان
کلوب دختر و پسراي فريدونکنار و بابلسر
مازند نومه
مجتمع آموزشی پردیسان فریدونکنار
مجمع اسلامی شمیم اهل بیت
مجمع مازندراني هاي مقيم مركز
مرکز آموزشی استثنایی 15 خرداد فریدونکنار
مهاجرت نيروي كار به خارج از كشور
مهد و پژوهش های علمی قرآن کریم حضرت فاطمه زهرا
نماشون-وبلاگ دیگر مرتضی نبی نژاد کناری
هشت وادي ايثار
هنرمندان ماندگار زمین و شهر ما فریدونکنار-وبلاگ دوم عباس مهربان
وب لاگ طبیعت فریدونکنار, رضا قلی نژاد
وب لاگ مهدي قجري
وبلاگ حاج حسين بصير ذكريايي
وبلاگ خلیل سمائی
عکس و عکاسي-وبلاگ مجید واحدی سوته ای
وبلاگ محمد حسين نانوا كناري
وبلاگ محمدعلي رضازاده شاعر
وبلاگ هیئت پیروان ولایت
يادداشت هاي من-نخستين وبلاگ يك فريدونكناري
وبلاگ روستاي کوچک بيشه محله
وبلاگ وبسايت شهر فريدونکنار
وبلاگ انجمن توسعه و پيشرفت فريدونکنار
سایت هیئت کربلایی های شهرستان فریدونکنار
وبلاگ تیسابه لینگ
وبلاگ هنرستان کار دانش شهید نریمانی
رو به شادي-وب سايت شخصي محمد رضا بحرگرد نيکو
روزنوشت هاي هادي شيرزاد
کافي نت کام تل
وبلاگ درمانگاه شهداء فریدونکنار
دومین نمایشگاه عکس سوگواری عاشورا شهرستان فریدونکنار
وبلاگ لنگرگاه
تشکل دانشجویی منطقه ولی عصر
سایت شهرداری فریدونکنار
وبلاگ ادب فارسی خانم کبیری کناری
سایت موسسه فرهنگی و هنری (ترجمه) مهر ویدا
وبلاگ دوما
وبلاگ سید عارفان
وبلاگ ازباران
وبلاگ جابلو، زکریا سمائی جابلو
وبلاگ تیک تاک های مهربانی، مرتضی حسینی

وبلاگ فارسی
تودی لینک

feed