فريدونكنار و فريدونكناري هاي مهاجر
     
 

 

آن روز شــوم

 
۱۳۸٦/٧/٢٦

آن روز شــوم

     خاطرات را که ورق مي‌زنم براي فاميل صميمي و پرنشاط ما، روزهاي عيد نوروز درخشان‌ترين روزهاي خدا بود، روزهاي عيد نوروز هميشه برامون پر بوده از لحظات قشنگ با هم بودن، با هم گفتن، با هم خنديدن و با هم رفتن. اون روزا آفتاب رنگ خاصي داشته طلايي طلايي، طراوت بهاري به جان‌مون شهد محبت، به دل‌مون شور زندگي و به چشمامون نگاه عاشقانه مي‌بخشيد. اما حالا عيد نوروز رنگ ماتم به خودش گرفته، سياه سياه، حالا که عيد نوروز مي‌شه دل همه اهل فاميل مي‌شکنه، سکوت و بغض جاي خنده و شادي را مي‌گيره، چشم‌ها باروني مي‌شه، غصه‌ها تازه مي‌شه و جاي خالي عزيزترين و بامحبت‌ترين افراد فاميل کاملاً احساس مي‌شه. حالا روز عيد ميعادگاه همون فاميل صميمي اما دلشکسته مزار عزيزاني است که با دنياي عشق و محبت به ملکوت عروج کردند، حالا که ميخوام دست به قلم بشم مدتي از ماجرا گذشته ولي حادثه آنقدر سنگين و غيرقابل تحمل بوده که هنوز هم داغش در دل ما تازه است.

    بهتره از روز اول عيد بگم که طبق عادت هر سال، امسال هم همه فاميل بر مزار رفتگان خانواده (پدربزرگ و مادربزرگ که به تازگي دار فاني را وداع گفته بود) گرد هم آمدند و از آنجايي که از قبل برنامه‌ريزي جهت مسافرت به مشهد مقدس انجام شده بود همگي در حال وداع با پدربزرگ و مادر بزرگ بودند، البته که برخي از وداع‌ها مقدمه يک وصل است و برخي از با هم بودن‌ها پيش زمينه يک هجران، در فاميل ما مسافرت به مشهد در ايام عيد نوروز تقريبا به صورت يک عادت سالانه درآمده بود اما اين بار آقامون امام رضا همه فاميل را با هم طلبيده بود، همه دايي‌ها و خاله‌ها و همه بچه‌هاشون، هفت تا خانواده، به‌راستي که امام رضا نمي‌خواست هيچ کس از خانواده حسرت آخرين لحظه‌هاي با هم بودن را در دل تا ابد داشته باشد.
    
همه چيز نويد يک مسافرت دل‌انگيز، يک زيارت عارفانه، يک حضور با هم و يک دنيا قشنگي را مي‌داد ابتداي سفر نشانه‌هايي که بيانگر خطر در اين سفر بود آشکار شد ولي از اهل فاميل هر کسي که نگران شده بود وقتي که با يک دنيا متانت، يک دنيا وقار و يک دنيا محبت عزيزترين فرد فاميل، غمخوار و پشتيبان همه خانواده، مايه افتخار و تکيه‌گاه همه، دايي جواد مهربون مواجه مي‌شد، به او آرامش تزريق مي‌شد.
    
به هر حال سفر آغاز شد و ما از فريدونکنار با دل‌هايي پر از شور و شوق زيارت حرکت کرديم خوشبختانه همگي صحيح و سالم به مشهد رسيديم. حضور با هم در جوار مرقد مطهر امام هشتم فارغ از همه قيل و قال‌هاي دنيا، به دور از همه مشکلات و مسائل دنيوي و درحضور معنويت و محبت در کنار هم برايمان لحظاتي را ساخت که دنياي زيبايي با خود داشت، لحظاتي را ساخت که وقتي الان به آن روزها فکر مي‌کنم شبيه يک رويا، يک خواب شيرين و يک آرزوي دست نيافتني بوده است.تو همه اين لحظه‌ها سکوت ابهام‌آميز دايي جواد و حضور پيوسته امين (پسر دايي جواد) در حرم بسيار جلب توجه مي‌کرد امين جوان زيبارويي بود که تمايلات مذهبي بسيار زياد و ارادت خالصانه به اهل بيت داشت،
    
دانشجوي فعالي که در ميان اين همه هياهوي ظواهر دنيوي، نمازش در همه اوقات (حتي صبحگاهان) و در همه ايام به جماعت بود و نمازهاي خلوت او در نيمه شب از چشمان نگران مادر پنهان نماند.
    
دل مي‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
    
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا‌
    
تو گويي اين جوان پاک، اين خلوص ناب، اين درّ کمياب، اين محبوب دل و مومن طاهر، آسماني بود.خانواده دايي جواد محور اصلي ارتباط فاميل بود، دايي جواد سه پسر و يک دختر داشت، پسرها، امين، حميدرضا و ميلاد و دختر 10 ساله‌اش کوثر نام داشتند.
    
دايي جواد آدم مهربون، مومن و با وقاري بود و بچه‌هاي خود را هم اين‌گونه تربيت كرد.
    
کوثر کوچولو دردانه دايي جواد که تقدير نامه‌هاي
    
متعددي به‌خاطر معدل‌هاي بيست و حفظ سوره‌هاي قرآن دارد سراسر شور و نشاط بود و در مهرباني و محبت زبانزد همه آشنايان.
    
و سرانجام صبح روز هفتم فروردين سال 1386 که در خود آبستن يک واقعه تلخ ويک اتفاق ناگوار بود، فرا رسيد. زمان بازگشت فرا رسيد، البته براي بعضي به سوي خدا که به راستي «کل نفس ذائقه الموت».
    
قبل از بازگشت دوباره نشانه‌ها بروز کردند ولي گويا گريزي از تقدير نيست.
    
البته خانواده ما به اتفاق دو خانواده ديگر باقي مانديم و بقيه به اتفاق خانواده دايي جواد به سوي فريدونکنار برگشتند.
    
زمان خداحافظي نگراني غريبي داشتم، از ته دل براي همه آرزوي صحت و سلامت در سفر کردم. آن روز را تا ظهر با نگراني سرکردم تا آنکه آن واقعه تلخ، آن اتفاق ناگوار، آن درد بي‌درمان و آن زخم دل به وقوع پيوست، تلفن به صدا در آمد بابا گوشي را برداشت... کمي سکوت... پدر با صداي بلند سه بار فرياد زد: يا ابوالفضل، يا ابوالفضل، يا ابوالفضل
    
صداي لرزان خانم دايي جواد حکايت يک غم عظيم داشت او فقط يک جمله گفته بود: جواد، امين و کوثرم رفتند.
    
سنگيني آواي اين کلمات ، سکوت و هق‌هق زن دايي، سراسيمگي و فرياد‌هاي دلخراش مادرم که برادر و برادرزاده‌هايش را از دست داده بود ازيک سو و غم از دست دادن دايي‌‌جون، امين و کوثر از سوي ديگر راه تنفسم را بسته بود. انگار دنيا روي سرم خراب شده بود. با کوله باري از غم و اندوه و با حالي زار به سوي شهر «آشخانه» در حوالي شهر بجنورد که محل رخداد تصادف بود، حرکت کرديم.
    
وقتي به «آشخانه» رسيديم، متوجه شديم که زن‌دايي و ميلاد و دايي‌ها و خاله‌ها و خانواده‌هاشان در منزل يک مرد خدا، يک انسان شريف سکني يافتند، حکايت از اين بود که خبر اين تصادف در شهر ما بسيار سريع‌تر از آنچه که تصورش مي‌رفت، پيچيد و يکي از همشهريان با يکي از دوستانش (آقاي مهاجري) در شهر آشخانه تماس گرفت و شرح ماوقع کرد وآقاي مهاجري و خانواده بسيار محترم و موقرشان بلافاصله در بيمارستان حاضر شدند و پس از مداواي زن‌دايي و ميلاد، ايشان را به اتفاق همه همراهان به منزلشان بردند و با آنها همدردي کردند وموجبات تسلي خاطر را فراهم کردند، اين انسانيت و شرافت و نوعدوستي و همدردي با هيچ کلامي قابل تقدير بود.
    
به منزل آقاي مهاجري در آشخانه رسيديم، خانواده شاد و پرنشاط ما به يک جماعت مصيبت‌زده تبديل شد، آقايان هر کدام در گوشه‌اي آرام مي‌گريستند، خانم‌ها که در شهر غريب، مهمان بودند و نمي‌خواستند با فرياد‌ها و ناله‌هاي بلند‌شان اسباب ناراحتي ميزبان و همسايگان را فراهم کنند، فرياد‌هاشان را در درون سر مي‌دادند و خون مي‌گريستند، اما زن‌دايي که همسر مهربان و دو گل معطرش را از دست داده بود، انگار هنوز در شوک قرار داشت، مبهم و به نقطه‌اي نامعلوم خيره شده بود. وقتي زن دايي را ديدم حس کردم، چيزي نبودنش احساس مي‌شه، حالا که خوب فکر مي‌کنم، مي‌بينم حضور کوثر در کنار مادرش براي ما به‌صورت يک عادت بود که حالا ديگه در کنارش نبود.

 

    مراحل قانوني تحويل اجساد عزيزانمان تا حوالي ظهر فردا به طول انجاميد. حميدرضا پسر دوم دايي جواد که حالا با فوت پدر و برادر بزرگش امين، مرد خونه شده بود و در برگشت از مشهد با خودروي يکي از اقوام برمي‌گشت با کوله‌باري از غم واندوه زودتر به فريدونکنار رفته بود تا هماهنگي لازم جهت مراسم تشييع وبقيه مراسم را با بزرگترهاي فاميل انجام دهد. حوالي غروب بود که اجساد عزيزانمان را با آمبولانس به فريدونکنار برگردانديم. در مدخل شهر جمعيت انبوهي گريان و نالان به استقبال دايي جواد، اين مرد محترم براي کل شهر، آمده بودند.
    
کرور کرور دختر بچه مدرسه‌اي با چشم‌هاي گريان و لباني لرزان کوثر کوثر مي‌گفتند.
    
جوان‌هاي زيادي را ديدم که بر سر و صورت مي‌زدند و سينه چاک مي‌کردند و امين عزيز را صدا مي‌کردند.
    
پدر و مادر خانم دايي جواد، که قبلا داغ پسر شهيدشان را بر سينه داشتند در مرز جنون قرار گرفتند و بدين ترتيب يک شهر هفت روز عزادار شد.
    
در گزارش پليس در خصوص اين حادثه چنين مرقوم شده بود علت تصادف انحراف به چپ تريلي به دليل نامعلوم که به سمت مشهد در حال حرکت بوده و برخورد با پژو (البته ماشين هيونداي بوده که به علت شدت خسارات در نگاه اوليه قابل شناسايي نبود).
    
اين همه مصيبت، اين همه فاجعه،اين همه غم به دليل اشتباه، سهل انگاري، تعمد، بي‌خيالي يا هر تخلف ديگري که مهر عدم رعايت قانون راهنمايي و رانندگي بر آن خورده است. راننده تريلي مي‌گفت: دقيقا قبل از برخورد، يک خودروي سواري از تريلي سبقت غيرمجاز گرفته و او جهت جلوگيري از برخورد با آن سواري که حالا اصلا مشخص نيست که کي بوده، ترمز مي‌کند و در نتيجه تريلي قيچي کرده و با ماشين دايي جواد عزيز که در مسير خود به آرامي در حال تردد بوده است، برخورد مي‌کند و جان سه انسان پاک را مي‌گيرد.
    
خانم دايي جواد مي‌گويد: چند کيلومتر قبل از وقوع حادثه يک پاسگاه بين راهي راهنمايي و رانندگي وجود داشت، کوثر عزيز که به‌عنوان هميار پليس بود، از دايي جواد مي‌خواهد کنار آقاي پليس که جلوي پاسگاه ايستاده بودند توقف کند و بعد با خوشحالي و خنده به آقاي پليس سلام مي‌کند و مي‌گويد من همکار شما هستم و کارت هميار پليس را نشان مي‌دهد، آقاي پليس هم با خوشرويي از ايشان بابت همکاري و کمکشان تشکر مي‌کند و با آرزوي موفقيت، با او خداحافظي مي‌کند که اين برخورد بسيار مهربانانه آقاي پليس، کوثر عزيز را بسيار خوشحال کرد وکوثر اين دختر 10 ساله که حتي يک رکعت يا يک روز روزه قضا نداشته با خوشحالي به سوي خدا مي‌رود.
    
زن‌دايي مي‌گويد: به‌راه خودمان ادامه مي‌داديم و کوثر در حال خواندن شعري بود که به تازگي حفظ کرده بود (البته حتما الان در دامان ملائک زيباترين سروده‌هاي خدايي را مي‌خواند). خودرو دايي جواد به آرامي در مسير خودش در حال حرکت بود که ناگهان با صداي مهيبي همه چيز ساکت شد، زمان از حرکت ايستاد، چند لحظه مات و مبهوت بودم و نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده، آقا جواد را صدا زدم، ديدم سرش بر روي فرمان خودرو قرار دارد، هنوز همه چيز برايم مبهم بود. به سمت عقب خودرو نگاه کردم تا از اوضاع بچه‌ها باخبر شوم، نه از بچه‌ها خبري بود و نه از قسمت عقب خودرو، ضربه آنچنان شديد بود که نيمه عقبي خودرو تقريبا از خودرو جدا شده و بچه‌ها به بيرون پرتاب شدند.
    
مادر بيرون مي‌آيد. بدن‌هاي فرزندانش امين، ميلاد و کوثر هر کدام در زير بارش باران در سمتي افتاده است. مادر ميان اجساد هروله مي‌کند، فرياد مي‌زند، خدا خدا مي‌کند‌، برسر مي‌کوبد، به کدامين سو رود؟ به کدامين درد برسد به سوي امين، جوان پاک و خوش سيمايش مي‌رود، صدايش مي‌زند پسرم، دلبندم، عزيز مادر، پاشو مادر در اين بيابان با اين همه مصيبت تنها مانده پسرم برخيز، اما امين جوابي نمي‌گويد.
    
به سوي کوثر مي‌رود، دخترک ناز موطلايي،که حالا امواج هوا موهاي طلايي هميشه پوشيده‌اش را پريشان کرده و خون‌آلود در خوابي آرام فرو رفته ، به سوي ميلاد مي‌دود ميلاد زخمي و خون آلود تکاني مي‌خورد باز هم خدايا شکرت.
    
بدين ترتيب شهرمان در ايام عيد که ايام شادي و سرور است عزادار شد و چه زيبا اين مردم مهربان با ما همدردي کردند.
    
بديهي است جدا از اشتباه مرگبار راننده تريلي جاده باريک و تک باند، اما بسيارپر رفت و آمدي مثل جاده ارتباطي بين شمال کشور و مشهد مقدس که درکليه فصول سال شاهد تردد بسيارر زياد زائرين و ساير مسافرين است در بروز چنين حوادثي که هر ساله خانواده‌هاي بسياري را عزادار مي‌کند، بي‌تقصير نمي‌تواند باشد اميدوارم مسئولين مربوطه فکري به حال اين جاده بکنند تا بيش از اين شاهد چنين حوادثي نباشيم.
    
از طرفي در ايام عيد که اين جاده کوچک متحمل تردد بسيار زياد خودروهاست شايسته است نيروي محترم انتظامي از تردد خودروهاي سنگين جلوگيري نمايد.
    
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
    
هر کجا هست خدايا به‌سلامت دارش
    
آنچه خوانديد توسط الناز روحي از فريدونكنار براي دفتر مجله ارسال شد كه جا دارد به او و خانواده داغدارش تسليت بگوييم و برايشان از خداوند آرزوي صبر جميل كنيم. يادشان گرامي و روح‌شان آمرزيده. 

به نقل از سایت مجله خانواده سبز  http://www.ksabz.net/article.asp?AID=17878

 

 
  لینک دائم

فریدونکناری های‌ مهاجر





نویسندگان
فریدونکناری های‌ مهاجر


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
اخبار فریدونکنار وبلاگ حمید جمرک
اخبار مازندران
آنچه می شود و می توان نوشت-وبلاگ مهدي شيرافکن
بابل نت
برنج
پايگاه خبري ديلم نيوز
وب سايت بندر فريدونکنار
پسر تنها با يه قلب فرشته
تجارت محصولان سالم و ارگانیک-وب لاگ نبی نژاد کناری
تلاطم (عيسي خسروي)
حاج بصير
حاج مهدي، وبلاگ مهدي نصيري
حرف هايي براي نگفتن
خطه ي مبارک
دل نوشته های نبی نژاد کناری
دیاسپام-وبلاگ امین جماعتی
راست قامتان
روزنامه بشیر مازندران
روزنامه نگار فریدونکناری
اتاق اقتصاد-وبلاگ محمد میرانی کناری
سايت شهر الکترونيکي فريدونکنار
سايت فرمانداري بابلسر
سایت شخصی حسین ذکریایی
سایت شعبان آزادی کناری، مترجم و خبرنگار آزاد
شركت تعاوني خدمات اطلاع رساني پايا گستر
شركت تعاوني مرزنشينان فريدونكنار
شركت فناوري اطلاعات پاسارگاد
شرکت گوهر سبزه زار فروشنده برنج محلی فریدونکنار
شمال نیوز
عاشق تر از هميشه، وب لاگ محسن خبازي كناري
عشق من، ازباران
عطش-وبلاگ علي اصغر حسين زاده فر
فريدونكنار
فريدونكنار عيسي (ميثم) خسروي
فريدونکنار و فریدونکناری های مهاجر
فریدونکنار با همه جوانان هنرمند-وبلاگ عباس مهربان
فریدونکنار خطه مبارک
فریدونکنار سیتی-وبلاگ روح الله حسن زاده
فریدونکنار شهر مروارید سیاه - درنای سفید و طلای زنده (علي اصغر حسين زاده فر)
کشتی، هنر پارسیان
کلوب دختر و پسراي فريدونکنار و بابلسر
مازند نومه
مجتمع آموزشی پردیسان فریدونکنار
مجمع اسلامی شمیم اهل بیت
مجمع مازندراني هاي مقيم مركز
مرکز آموزشی استثنایی 15 خرداد فریدونکنار
مهاجرت نيروي كار به خارج از كشور
مهد و پژوهش های علمی قرآن کریم حضرت فاطمه زهرا
نماشون-وبلاگ دیگر مرتضی نبی نژاد کناری
هشت وادي ايثار
هنرمندان ماندگار زمین و شهر ما فریدونکنار-وبلاگ دوم عباس مهربان
وب لاگ طبیعت فریدونکنار, رضا قلی نژاد
وب لاگ مهدي قجري
وبلاگ حاج حسين بصير ذكريايي
وبلاگ خلیل سمائی
عکس و عکاسي-وبلاگ مجید واحدی سوته ای
وبلاگ محمد حسين نانوا كناري
وبلاگ محمدعلي رضازاده شاعر
وبلاگ هیئت پیروان ولایت
يادداشت هاي من-نخستين وبلاگ يك فريدونكناري
وبلاگ روستاي کوچک بيشه محله
وبلاگ وبسايت شهر فريدونکنار
وبلاگ انجمن توسعه و پيشرفت فريدونکنار
سایت هیئت کربلایی های شهرستان فریدونکنار
وبلاگ تیسابه لینگ
وبلاگ هنرستان کار دانش شهید نریمانی
رو به شادي-وب سايت شخصي محمد رضا بحرگرد نيکو
روزنوشت هاي هادي شيرزاد
کافي نت کام تل
وبلاگ درمانگاه شهداء فریدونکنار
دومین نمایشگاه عکس سوگواری عاشورا شهرستان فریدونکنار
وبلاگ لنگرگاه
تشکل دانشجویی منطقه ولی عصر
سایت شهرداری فریدونکنار
وبلاگ ادب فارسی خانم کبیری کناری
سایت موسسه فرهنگی و هنری (ترجمه) مهر ویدا
وبلاگ دوما
وبلاگ سید عارفان
وبلاگ ازباران
وبلاگ جابلو، زکریا سمائی جابلو
وبلاگ تیک تاک های مهربانی، مرتضی حسینی

وبلاگ فارسی
تودی لینک

feed