فريدونكنار و فريدونكناري هاي مهاجر
     
 

 

شب با کارتن خواب ها و بی خانمان ها

 
۱۳۸٥/۸/٢۸

شب با کارتن خواب ها و بی خانمان ها

خيابان هايی به وسعت مرگ

 

تا آمدن دوستی ديگر فرصتی مناسب است تا با مسئول گشت شبانه سرای احسان گپی بزنيم. مسئول گشت شبانه تمايلی به درج نامش ندارد...

حميدرضا عسگری نژاد/روزنامه شرق

سه شنبه ٢۷ بهمن ١٣٨٣ – ١۵ فوريه ٢٠٠۵


تا آمدن دوستی ديگر فرصتی مناسب است تا با مسئول گشت شبانه سرای احسان گپی بزنيم. مسئول گشت شبانه تمايلی به درج نامش ندارد. او از اهداف موسسه می گويد: «نمی خواهيم پانسمان کنيم، می خواهيم درمان کنيم. استمرار عدالت اجتماعی را خواهانيم. سازمان ها و ارگان های دخيل فقط می خواهند مسئله را جوری رتق و فتق کنند که کسی شب در خيابان نخوابد، اما هدف و سياست موسسه ما استمرار در کار است.» او از کار تخصصی و کارشناسی سخن می گويد و اينکه بر چه اساسی افراد برای اسکان در سرای احسان انتخاب می شوند: «براساس سه فاکتور افرادی را انتخاب می کنيم؛ اول سالمندان در راه مانده و بی خانمان که محرز و مسجل شود کسی را ندارند. اين سالمندان ممکن است کسی را هم داشته باشند اما بنا به دلايلی نمی خواهند به خانواده هايشان برگردند. در عين حال روانشناسان در سرا آنها را تشويق می کنند تا به آغوش خانواده برگردند. دوم عقب مانده های ذهنی يا بيماران روانی؛ اين افراد يا کسی را ندارند يا توان معرفی ندارند و سوم زنان.»

ساعت
۲۳ خيابان سپهبد قرنی - کوچه کامل
حالا ديگر فرا دستان کم کم اطراف پيتزا فروشی ها را ترک می کنند تا دل به رختخواب گرم و نرمشان بسپارند. جوانی در کنار تنها دريچه ای که باريکه ای گرما را به بيرون منتقل می کند چمباتمه زده، اهل
فريدونکنار است، تابستان ها کمک دست پدر است و زمستان ها برای لقمه ای نان به تهران پناه می آورد.
•کجا کار می کنی؟
همين مغازه روبه رو.
•شب ها چرا در داخل مغازه نمی خوابی؟
جا نيست. (از چهره اش مشخص است که دروغ می گويد؛ جا هست ولی کارفرما اجازه نمی دهد).
•می دانی گرمخانه در تهران داير شده است؟
بله، دو بار ماموران آمدند و مرا به گرمخانه بردند، اما گرمخانه ها دور است و من بايد صبح زود سرکار باشم. البته شپش هم زياد دارد، اينجا تميزتر است.
مسئول گشت شبانه به او توضيح می دهد اگر شب ها را به گرمخانه برود خيلی بهتر از اينجاست. داخل مينی بوس می رويم. مسئول گشت می گويد: می بينيد به بعضی ها نمی شود گفت کارتن خواب، به فرض همين نمونه که ديديم او کارگر فصلی است، اگر بخواهد شب ها را در مسافرخانه سپری کند بايد آخر فصل دست خالی به شهرش برگردد و به همين خاطر ترجيح می دهد شب ها را در خيابان سپری کند، ما نمی توانيم او را به سرا ببريم چون هم خانواده دارد و هم اينکه از کارش باز می ماند.

ساعت
۳۰/۲۳ خيابان ويلا
ساکی بزرگ زير سرش، پتويی زيرش و پتويی رويش. گويی وضعيت او با اين همه پتويی که دارد بهتر از ديگر کارتن خواب هاست. مسئول گشت بيدارش می کند سلام سيد. سلام. باز که تو بيرون خوابيده ای. باور کن دير رسيدم و نتوانستم پيش پسر دايی ام بروم. بليتت کجاست. بليت را نشان می دهد و از مسئول گشت می پرسم: آشنا است؟ و او پاسخ می دهد: يک مترجم زبان انگليسی است، چند وقت پيش او را در خيابان ديديم و به سرا برديم. مدت ها در پاکستان زندگی کرده و به ايران برگشته است. اصالتش خوزستانی است، آنجا کار پيدا نکرده و برای جست وجوی کار به تهران آمده، اينجا هم ناتوان از پيدا کردن کار پول هايش تمام شده و به خيابان خوابی روی آورده است. انگليسی را سليس و با لهجه غليظ صحبت می کند. در مدتی که سرا بوده با رايزنی مسئولان سرا برايش کاری در شرکت... در بوشهر پيدا شده و سرا برايش بليتی تهيه کرده که به بوشهر برگردد و خودش خواهش کرد که يک شب زودتر از سرا بيرون بيايد تا سری به پسر دايی اش بزند، اما از بخت بد آنها را پيدا نکرده و دوباره يک شب ديگر را در خيابان سر می کند تا فردا برگردد و دستی بلند می کند و می گويد: سيد به همه بچه ها سلام برسان.

ساعت
۱۵/۲۳ ميدان ونک
مسئول گشت بر حرف قبلی خود تاکيد می کند: ببينيد نمی شود با نظر عامه مردم برای جمع آوری کارتن خواب ها اقدام کرد. همين موردی را که ديديم مترجم است ولی کار پيدا نکرده و به دليل نداشتن توان مالی نتوانسته است به شهرش برگردد. مسئله بيکاری خيلی مهم است و بايد توجهی ويژه به آن داشته باشيم.
بحث ادامه پيدا می کند حالا مسئول گشت شهرداری هم به جمع ما اضافه شده است. آنها در مورد سازمان ها و ارگان ها صحبت می کنند و اينکه برخی از آنها تخصصی کار نمی کنند: «ما نبايد ديد مجرم مآبانه به کارتن خواب ها داشته باشيم، با بحث انتظامی و قضايی نمی توان مشکلی را حل کرد و اصلاً کار در چنين فضايی امکان ندارد.»
از هر دری سخنی است و پيرمرد تنها آن گوشه نشسته و با هر بار نگاه پوزخندی بر لبانش نقش می بندد. در عين حال که چشمان مسئولان گشت تيزبينانه همه جا را ديد می زنند تعريف خاطراتی از گذشته آغاز می شود. شش سال پيش در اولين گشت به معلولی برخورديم که گدايی می کرد، به بچه ها گفتم او سالم است و خود را به اين شکل درآورده. هيچ کس باورش نمی شد، او را داخل مينی بوس آورديم. وقتی پرسيدم پايت چه مشکلی دارد، جواب داد: کمی مشکل دارد و در نهايت به او گفتم که اگر بلند شوی و سرپای خودت بايستی آزادت می کنيم. پاهايش را باز کرد و سرپا ايستاد. سالم سالم بود. پنج سال پيش هم به فردی برخورديم که عينک دودی بر صورت داشت و دختر بچه ای دستش را گرفته بود و گدايی می کرد. آرام دختربچه را بغل کردم و يک دست مرد را گرفتم. دختربچه را که به دوستان می دادم تا به داخل مينی بوس ببرند، مرد مثل ماهی مچش را از دست من خلاص کرد و پا به فرار گذاشت، همين جا بود (ميدان ونک) و من هم به دنبال او چند دور، دور ميدان ونک چرخيدم تا بالاخره گرفتيمش. به همين دلايل است که می گوييم بايد فرهنگ سازی شود و مردم به هر کسی کمک نکنند.

ساعت
۱۲ بامداد - خيابان وليعصر - پايين تر از ونک
پيرمرد با محاسن سفيدش تخمه می شکند و کنار پمپ بنزين قدم می زند سر و وضع تميزی دارد و دندان هايش از پايين تا نيمه روکش طلا دارد، اهل بروجرد است. مورد فقط مشکوک است اما کارتن خواب نيست، شب ها کار می کند و آدامس فروشی تنها راه درآمد اوست. در ميدان غار منزلی دارد و وقتی سئوال و جواب ها تمام می شود و می خواهيم به مينی بوس برگرديم، دست مسئول گشت را سخت می فشارد و می گويد: بابا، کشتی گيرم و تو را هم می شناسم هر شب می بينمت که کارتن خواب ها را جمع می کنی، برو خدا به همرات.

ساعت
۱۰/۱۲ بامداد خيابان زرتشت
ديگر حتم دارم که حالا فرادستان خواب های طلايی خود را مرور می کنند تا شايد صبحی ديگر به خبرنگاران نويد جمع آوری چندين کارتن خواب ديگر را بدهند، از گرمخانه ها بگويند و از خدماتی که به نظر خود بسيار ارزنده است سخن ساز کنند. سرما تا مغز استخوان هايت نفوذ می کند هنگامی که جوانی را می بينی که تکه ای کارتن فقط روی کمرش سايه انداخته است. دندان هايش به هم می خورد،
۲۵ سال سن دارد، اهل اردبيل است. تمامی اعضای خانواده اش را در زلزله اردبيل از دست داده. خيلی وقت است برای کار و زندگی به تهران آمده است.
• شغلت چيست؟
دوره گردم.
• روزی چقدر درآمد داری؟
بين
۵ تا ۶ هزار تومان.
• پس چرا مسافرخانه نمی روی؟
مسافرخانه هايی که ما می توانيم برويم خيلی کثيف هستند.
• می دانی گرمخانه در تهران داير شده است؟
بله شب ها آنجا می روم، ولی امشب رفتم با بچه ها فوتبال بازی کردم ديگر خيلی دير شده بود نتوانستم به آنجا بروم، البته گرمخانه ها را هم معتادها کثيف کرده اند.
• از اول که به تهران آمدی دوره گردی می کنی؟
نه اول ميدان تره بار بودم اما آنجا هم مثل هر جای ديگر بايد پارتی داشته باشی تا بتوانی کار کنی.
• قبل از اينکه گرمخانه ها در تهران داير شوند کجا می خوابيدی؟
می رفتم مرقد امام، اما الان آنجا هم سرد و هم شلوغ است.
جوان که گويا دلش می خواهد صحبت کند داستانی را می گويد که خيلی برای همه عجيب است: اگر چيزی بگويم مسخره ام نمی کنيد؟ نه، بگو.
من کارتن خواب نيستم، خودم در سلطان آباد اسلامشهر خانه دارم، چند سال پيش دو ميليون و
۸۰۰ هزار تومان خريدمش، الان ۳۰ ميليون می ارزد.
• خب چرا آنجا نمی خوابی، چرا به خانه خودت نمی روی؟
اجاره اش داده ام.
• پس تو فقط يک زن کم داری، بايد دستی برايت بالا بزنيم.
آقا تو را خدا گرفتارمان نکنيد.
جوان فيلم دوئل را هم ديده و گوشه هايی از آن را با آب و تاب تعريف می کند و سپس از کارتن خواب ها می گويد و اينکه چه انسان های دوست داشتنی هستند.

ساعت يک صبح گرمخانه آزادی
داخل چادر به حد کافی گرم است. عده ای زمين خوابيده اند و دو پيرمرد هم تازه به جمع اضافه شدند و آن جوان آذربايجانی هم. چهل تخت دو طبقه دارد. با شروع بارش برف تعداد مراجعه کنندگان زياد شده و الان
۹۰ نفر در اين گرمخانه هستند. قرار است تعداد تخت ها افزايش پيدا کند. براساس گفته های مسئولان گشت شبانه بيشتر افراد خودشان مراجعه می کنند اما تعدادی هم توسط گشت ها جمع آوری می شوند. مسئولان گشت شبانه شهرداری، بهزيستی و سرای احسان اين روز ها مشارکتی کار می کنند تا علاوه بر شناسايی موقعيت ها بتوانند افرادی را که بايد در گرمخانه باشند يا در سرای احسان به راحتی انتقال دهند و زنان را هم به سرای احسان منتقل کنند. به افراد مراجعه کننده يک وعده غذا داده می شود و ساعت هفت صبح بايد گرمخانه ها تخليه شود.

ساعت
۲ صبح خيابان فروردين
سرمای هوا هر لحظه بيشتر می شود. کنار ساختمانی نيمه کاره پيرمرد لوله های پلاستيکی را بالش خود کرده و فقط با يک لا پارچه به خواب رفته است. به محض اينکه صدايمان را می شنود از خواب می پرد. من نگهبان لوله ها هستم، چند دقيقه ديگر می روم تا داخل ساختمان بخوابم.
ساعت
۱۰/۲ صبح داخل مينی بوس
بحث سر
NGO هاست و اينکه در اين چند سال اين تشکل های غيردولتی تا چه حد توانسته اند کار کنند. مسئول گشت سرای احسان می گويد: موسسه ما يک موسسه غيردولتی است و از همه سازمان ها و ارگان هايی که در اين زمينه کار می کنند پرتجربه تر است، ما به خاطر عشق و علاقه خودمان به اين کار روی آورده ايم و همين باعث می شود نگاهی مستمر به موضوع داشته باشيم همانطور که گفتم ما نمی خواهيم پانسمان کنيم، ما می خواهيم درمان کنيم.

ساعت
۲۰/۲ صبح خيابان ميرداماد
مرد کنار ديوار با تنها گرمکنی که به تنش است روزنامه ها را روی زمين پهن کرده و کارتنی را روی سرش کشيده است. قبلاً مدتی در سرای احسان بوده و بعد آ زاد شده است،
۴۵ سال سن دارد، دوره گردی می کند، اهل تهران است و خود می گويد: شناسنامه ام را گم کرده ام ديگر کسی به من کار نمی دهد، چون شناسنامه ندارم.

ساعت
۳۰/۲ صبح ميدان حسن آباد
اين يکی چنان در خود لوليده که من اصلاً نمی توانم بفهمم آنجا آدمی دراز کشيده است اما مسئول گشت شبانه سرا به همراه راننده سرا که چشمان تيزبينش از هيچ جنبنده ای عبور نمی کند و کم حرف ترين هم است او را می بينند. تا صدايش می زنند بی هيچ مقاومتی انگار که منتظر فرشته نجات بوده است، برمی خيزد و به مينی بوس پناه می آورد.
عباس نام دارد،
۴۰ ساله است، در تهران به دنيا آمده، اصليتش کرمانی است، دو پسر دارد که يک سالی است که آنها را نديده است.
• خانواده ات کجا هستند؟
کرمان در منزل پدريم.
• چرا به کرمان نمی روی؟
آنجا کار نيست.
• مگر اينجا کار می کنی؟
کارگری می کنم، شيشه بری می کنم اما هميشه که کار نيست. بعضی روز ها سرکار می روم اما هر روز کار گيرم نمی آيد.
• سواد داری؟
بله ديپلم تجربی دارم.
• در اين يک سال چرا به ديدن خانواده ات نرفتی؟
چگونه پيش آنها بروم، پولی ندارم تا بروم و خوشحال شان کنم. در اين يک سال حتی تلفن هم نکرده ام، دلم برايشان يک ذره شده اما چه کار کنم دستم خالی است. قبلاً آنها هم تهران بودند اما ديدم نمی توانم کرايه خانه بدهم و خرج زندگی را درآورم آنها را روانه کرمان کردم تا حداقل سرپناهی داشته باشند. تا يک سال پيش کار زياد گيرم می آمد و در نتيجه بيشتر به آنها سر می زدم و پول می فرستادم اما يک سال است که دستم خالی است.
مسئول گشت می پرسد: عباس اگر فردا برايت بليت بگيرم و يک دست لباس نو به تو بدهم و با خانواده ات صحبت کنم و شرايطت را توضيح دهم، حاضری به کرمان برگردی؟
آقا از خدامه که برگردم ولی روی برگشت ندارم. به خانواده ام چه بگويم. خب چه فرقی به حال تو می کند اينجا نه می توانی پول دربياوری، نه می توانی خانواده ات را ببينی، اگر آنجا بروی حداقل در کنار خانواده ات هستی؟ عباس فوری راضی می شود تا فردا يک دست لباس نو بهش بدهند و بليتی برای کرمان تهيه کنند، تا به نزد خانواده برود. مسئول گشت توضيح می دهد: کار ما در سرای احسان همين است، اين تنها مورد نيست. صدها مورد اينگونه وجود دارد که به اميد يافتن کار به تهران می آيند و وقتی با مشکلاتی اينچنين مواجه می شوند ديگر روی برگشت به خانه و شهرشان را ندارند. ما در سرا متخصصان روانشناسی داريم که با اين افراد صحبت می کنند و آنها را قانع می کنند که به شهر و ديار خود برگردند. ما برايشان لباس و بليت تهيه می کنيم و آنها را تحويل خانواده هايشان می دهيم.

ساعت
۳۰/۳ گرمخانه بعثت
گويی می خواهند کسی را به مرکز اسلامشهر ببرند ولی او راضی نيست، پيرمردی آن سوتر از تخت پايين می پرد؛ آقا نبريد! شما را به خدا و به جان ناموستان نبريد! بگذاريد همين جا بخوابد. نبريدش، نبريدش. حلقه های اشک دور چشمانش جمع می شود، من ديشب آنجا بودم، خيلی بدرفتاری می کنند، فحش می دهند، ديروز پسر جوانی با سيلی در گوش پيرمردی زد. به او گفتم؛ آخه پسرم او جای پدر توست، چرا می زنی. فحش می داد و می گفت: می زنم. ديشب من پيرمرد کلی گريه کردم. آخه ما چه گناهی داريم که به اين روز افتاده ايم. من کلی کار کرده بودم و برای خودم لباس و کفش گرانقيمت خريده بودم ولی آنجا لباس و کفشم گم شد و به من اين لباس را دادند که پنج هزار تومان بيشتر قيمتش نيست. به لباس های بادگير تنش اشاره می کند و به زور جلوی گريه خود را می گيرد، شايد مرد می خواهد ثابت کند که هنوز مرد است و مرد گريه نمی کند. پسر جوانی که در مرکز بعثت حضور دارد جلو می آيد دلداری اش می دهد و می گويد: «پدر جان همه جا گاهی اشتباهاتی رخ می دهد، شما به بزرگواری خود ببخشيد، من از طرف آن جوان از شما معذرت می خواهم. پيرمرد آرام می شود و می گويد به خدا من حاضرم هر شب اينجا در بدترين شرايط هم بخوابم اما يک لحظه هم حاضر نيستم به اسلامشهر برگردم. برای اينکه در اينجا با انسان به انسانيت رفتار می کنند. حالا پيرمرد آرام در تخت خود می خزد و شايد زير آن پتوی سربازی اشک چشمانش را پاک می کند.

ساعت
۳۰/۵ -۳۰/۳ سرای احسان
مناطق شوش، غار، راه آهن، هرندی و ترمينال جنوب مورد بازديد قرار می گيرند اما هيچ موردی يافته نمی شود. مسئول گشت شبانه می گويد: يکی دو سال پيش اينجا آسفالت گوشت بود و در اين مناطق جای سوزن انداختن نبود ولی حالا خيلی بهتر شده است، تعداد کارتن خواب ها بسيار کمتر شده و گرمخانه ها هم خيلی موثر بودند، هر چند که اين امر بايد استمرار داشته باشد. او از جنبش دانشجويی و از رسانه ها می گويد که تا چه حد توانستند به اين امر کمک کنند.

 

 
  لینک دائم

فریدونکناری های‌ مهاجر





نویسندگان
فریدونکناری های‌ مهاجر


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
اخبار فریدونکنار وبلاگ حمید جمرک
اخبار مازندران
آنچه می شود و می توان نوشت-وبلاگ مهدي شيرافکن
بابل نت
برنج
پايگاه خبري ديلم نيوز
وب سايت بندر فريدونکنار
پسر تنها با يه قلب فرشته
تجارت محصولان سالم و ارگانیک-وب لاگ نبی نژاد کناری
تلاطم (عيسي خسروي)
حاج بصير
حاج مهدي، وبلاگ مهدي نصيري
حرف هايي براي نگفتن
خطه ي مبارک
دل نوشته های نبی نژاد کناری
دیاسپام-وبلاگ امین جماعتی
راست قامتان
روزنامه بشیر مازندران
روزنامه نگار فریدونکناری
اتاق اقتصاد-وبلاگ محمد میرانی کناری
سايت شهر الکترونيکي فريدونکنار
سايت فرمانداري بابلسر
سایت شخصی حسین ذکریایی
سایت شعبان آزادی کناری، مترجم و خبرنگار آزاد
شركت تعاوني خدمات اطلاع رساني پايا گستر
شركت تعاوني مرزنشينان فريدونكنار
شركت فناوري اطلاعات پاسارگاد
شرکت گوهر سبزه زار فروشنده برنج محلی فریدونکنار
شمال نیوز
عاشق تر از هميشه، وب لاگ محسن خبازي كناري
عشق من، ازباران
عطش-وبلاگ علي اصغر حسين زاده فر
فريدونكنار
فريدونكنار عيسي (ميثم) خسروي
فريدونکنار و فریدونکناری های مهاجر
فریدونکنار با همه جوانان هنرمند-وبلاگ عباس مهربان
فریدونکنار خطه مبارک
فریدونکنار سیتی-وبلاگ روح الله حسن زاده
فریدونکنار شهر مروارید سیاه - درنای سفید و طلای زنده (علي اصغر حسين زاده فر)
کشتی، هنر پارسیان
کلوب دختر و پسراي فريدونکنار و بابلسر
مازند نومه
مجتمع آموزشی پردیسان فریدونکنار
مجمع اسلامی شمیم اهل بیت
مجمع مازندراني هاي مقيم مركز
مرکز آموزشی استثنایی 15 خرداد فریدونکنار
مهاجرت نيروي كار به خارج از كشور
مهد و پژوهش های علمی قرآن کریم حضرت فاطمه زهرا
نماشون-وبلاگ دیگر مرتضی نبی نژاد کناری
هشت وادي ايثار
هنرمندان ماندگار زمین و شهر ما فریدونکنار-وبلاگ دوم عباس مهربان
وب لاگ طبیعت فریدونکنار, رضا قلی نژاد
وب لاگ مهدي قجري
وبلاگ حاج حسين بصير ذكريايي
وبلاگ خلیل سمائی
عکس و عکاسي-وبلاگ مجید واحدی سوته ای
وبلاگ محمد حسين نانوا كناري
وبلاگ محمدعلي رضازاده شاعر
وبلاگ هیئت پیروان ولایت
يادداشت هاي من-نخستين وبلاگ يك فريدونكناري
وبلاگ روستاي کوچک بيشه محله
وبلاگ وبسايت شهر فريدونکنار
وبلاگ انجمن توسعه و پيشرفت فريدونکنار
سایت هیئت کربلایی های شهرستان فریدونکنار
وبلاگ تیسابه لینگ
وبلاگ هنرستان کار دانش شهید نریمانی
رو به شادي-وب سايت شخصي محمد رضا بحرگرد نيکو
روزنوشت هاي هادي شيرزاد
کافي نت کام تل
وبلاگ درمانگاه شهداء فریدونکنار
دومین نمایشگاه عکس سوگواری عاشورا شهرستان فریدونکنار
وبلاگ لنگرگاه
تشکل دانشجویی منطقه ولی عصر
سایت شهرداری فریدونکنار
وبلاگ ادب فارسی خانم کبیری کناری
سایت موسسه فرهنگی و هنری (ترجمه) مهر ویدا
وبلاگ دوما
وبلاگ سید عارفان
وبلاگ ازباران
وبلاگ جابلو، زکریا سمائی جابلو
وبلاگ تیک تاک های مهربانی، مرتضی حسینی

وبلاگ فارسی
تودی لینک

feed