فريدونكنار و فريدونكناري هاي مهاجر
     
 

 

زندگي نامه سردار شهید (حاج حسین بصير) قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا

 
۱۳۸٥/۸/٢۱

زندگي نامه سردار شهید (حاج حسین بصير) قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا



  

حسين در شب شام غريبان سال 1322 در فريدونكنار چشم به جهان گشود، تا روح عرشي‌اش را در آن بپروراند و پرواز دهد. گويا تقدير الهي اين بود كه حسين در غروب غمبار خيمه هاي سوختة عاشورا چشم گشايد تا در كربلائي ديگر حماسة حسيني بيافريند و ياري از ياوران حسين ثارالله (ع) شود. او كه عشق به مكتب كربلاي حسيني داشت هرگز لحظه‌اي از نداي «هل من ناصر ينصرني» مولايش سرباز نزد و تا آخرين لحظة جان، در ركاب حسين عشق بر دشمنان اسلام تاخت.

  وي، در دوران كودكي و نوجواني با جمع كردن كودكان و نوجوانان، مجالس عزاداري برگزار مي‌كرد و بعدها پرتو گيراي ولايت او را محور سوگواران كرد و در همان اوان كودكي از مرثيه سرايان خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) شد.

  مادر او در اين مورد چنين اظهار مي‌دارد: «تولد او در غروب روز عاشورا (شب شام غريبان) بوده است و به خاطر همين ما نام او را حسين نهاديم و خدا مي‌داند كه محبت امام حسين (ع)در جان او خانه كرده بود و روي همين علاقه، از مداحان تراز اول شهر خودش محسوب مي‌شد و در دسته هاي سينه زني روز عاشورا در همان ايام طاغوت، شعرهاي او همه‌اش حماسي و انقلابي بود. درحقيقت حق امام حسين (ع)را در ايام اختناق با شعارهاي حماسي حسيني، در حدتوان اداءمي‌كرد.من به خاطر تولدش درشامگاه عاشورا يك وجه شباهتي با امام حسين (ع) در باب شهادت او مي‌ديدم و آن اينكه يك انگشت حسين به وسيلة تركش در حال انقطاع بود و من وقتي جنازه اورا ديدم به به ياد انگشت جدا شدة امام حسين (ع) در شام غريبان افتادم.»

 

  آري! يزيديان تاريخ و جنايتكاران صحنة روزگار همه از اين سنخ‌اند، صدام و ياران او از همان تيرة يزيد و سازمان طماع اند كه حاضرند در جمع امتعه و منافع دنيوي سرها و دستها وانگشتان اولياء حق را از تن جدا كنند.

  حسين دوران تحصيلات خود را تا ششم ابتدايي نظام قديم پشت سر گذاشت و از آن پس به كار روي آورد و شغل آهنگري را براي خويش انتخاب نمود و تا مرحلة استادي پيش رفت و علي رغم اينكه، سال سربازي او به علت مسائلي از طرف دولت وقت معاف اعلام شده بود ولي براي آمادگي نظامي داوطلبانه به سربازي رفت و دوران سربازي را در پادگان (منظريه)تهران زماني آغاز كرد، كه نهضت حسيني امام خميني (ره) مرحلة پنهاني اش را طي مي‌نمود او هم به نوبة خود به خيل ياوران گمنام امام (ره) در روزگار عصيان واختناق پيوست و با پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) در پادگان، اين رسالت عظمي را به دوش مي‌كشيد. فعاليت مؤثر حسين سبب شد كه مأموران مزدور پهلوي جايگاه كاريش را تغيير دهند، ولي هيچگاه او دست از مبارزه نكشيد و حتي در تسليحات ارتش هم دست از تكليف برنداشت وباعث شد كه بر او سختگيري شود.

  او بعد از گذراندن سربازي به استخدام تسليحات (صنايع دفاع) ارتش وقت درآمد و بعد ازمدتي به زادگاهش فريدونكنار بازگشت و بابرگشت به فريدونكنار، تجربياتي كه در اين مدت كسب كرده‌ بود، جلسات مذهبي زيادي را در شهر تشكيل داد و از اين طريق به مبارزة خويش، عليه رژيم ستم شاهي رونق بخشيد. اينجا بود كه بار ديگر توسط عوامل رژيم منحوس پهلوي دستگير و به بازداشتگاه برده شد، اينان به خيال اينكه با اين عوامل مي‌توانند، روح قدسي حسين را به بند كشند، غافل از اينكه اين جسم حسين بود كه در زير شكنجه ها قرار مي‌گرفت، اما روح او همانند پرنده‌اي درآسمان پرمي‌گشود و نغمة آزادي سر مي‌داد.

  آري! حسين چندين بار در اين مهلكه به زندان روانه شد اما دست از عقيدة محكم و پولادين خويش بر نداشت.

  در ماههاي پاياني سلطة رژيم پهلوي او در شهر هسته هاي مبارزه و گروههاي راهپيمائي را تشكيل و سازمان مي‌داد و برنامة تظاهرات را با حركت مردم به پاخاستة تهران هماهنگ مي‌نمود و چندين بار نيز با كفن پوش كردن مردم شهر، راهپيمائي كفن پوشان را به راه انداخت.او در اين گير و دار با چند نفر ديگر در مقابل فضاي رعب و توحش طاغوت و سلاح آتشين مزدوران ايستادند و پاسگاه ژاندارمري فريدونكنار را در غروب 22 بهمن سال 1357 خلع سلاح و تصرف كردند.

  حسين در دوران ظلماني ستم شاهي هرگز براي لحظه‌اي از پا ننشست و پرچم مبارزه همواره بر دوشش به ‌اهتزاز در مي‌آمد تا اينكه انقلاب اسلامي ايران به رهبري قاعد اعظم حضرت امام خميني (ره) آن بت شكن قرن به پيروزي رسيد، اما او باز از پاي ننشست و با حساس شدن شرايط نهضت توسط خود فروختگان ضد انقلاب، با كياست و دقت انقلابي به پاكسازي دانشگاهها از منافقين و گروههاي ضد انقلاب، همت گماشت و با همين انگيزه در تشكيل انجمن هاي اسلامي شهر و روستا و مبارزه با منكرات و تشكيل دادگاه انقلاب شركت فعال داشت.او به محرومان و دردمندان مي‌انديشيد و براين عقيده بود كه صاحب اصلي ‌اين ‌انقلاب اينانند و در تقسيم زمين براي محرومان دين خود را اداء نمود.

  زماني را كه مردم مظلوم، بي دفاع و بي سلاح افغانستان مورد هجوم ارتش خون آشام كشور شوروي سابق قرار گرفتند، حسين بي تابانه به آن ديار سفر كرد تا تكليف اسلامي خود را در قبال برادران همدرد و همدين خويش به انجام برساند و مدتي را در ميان مجاهدان افغاني، به مبارزه عليه رژيم شوروي پرداخت.

  هم زمان با آغاز جنگ تحميلي وتجاوز عراق به مرزهاي مقدس ميهن اسلامي، حسين بعد از بازگشت از افغانستان لباس خاكي عشق را بر تن كرد و از روز هفتم جنگ كوله بار سفر را بست و تا آخرين لحظة شهادت اين لباس را از تن درنياورد و هميشه مي‌گفت :«دوست دارم لباس رزمم، كفنم شود، و در آن روز بزرگ كه همه در پيشگاه محبوب، سر به زير مي‌ايستند، در غافلة پر شور شهيدان، سر بلند برحرير خويش مباهات كنم، چرا كه هر كسي با هر لباسي كه به شهادت مي‌رسد با همان لباس در پيشگاه رب وجود حاضر مي‌شود.»

  او همراه ‌گروه شهيد چمران و نيروهاي فدائيان اسلام كه فرماندة آن ياور گرامي‌اش؛ همسنگر شهيد چمران سردار شهيد«سيد مجتبي هاشمي» فرماندة نيروهاي فدائيان اسلام بود به منطقة سر پل ذهاب در غرب كشور رفت و پس از مدتي عزيمت به جنوب و شركت در عمليات مهم «ثامن الائمه (ع) » آبادان را دوشادوش رزمندگان اسلام، از محاصرة دشمن خارج ساخت.

 

  او نيروهاي فدائيان اسلام شهرهاي بابل، بابلسر، فريدونكنار، آمل و محمود آباد را به جبهه ها اعزام مي‌كرد، لذا بار ديگر همراه همين گروه دل به جبهة ذوالفقاريه سپرد و مدت زماني فرماندهي جبهة ذوالفقارية -آبادان تا ماهشهر- را به عهده داشت، و در محورذوالفقاريه همچون شيري نترس در مقابل، لشكر 20 عراق قرار گرفت و حماسه آفريد.

  سردار بصير در جبهه ها و مناطق مختلف زخمي و شيميائي شد، اما هرگز از پاي ننشست و دست از‌ پا نشناخته، به مبارزه‌اش ادامه مي‌داد و عاشقانه به استقبال عملياتهاي سپاه اسلام مي‌رفت.

  سال 60 با عمليات «طريق القدس» فتح بستان كه حسين درآن نيز حماسه آفريد، گذشت و سال 61 از راه رسيد و اوراق خاطره ‌انگيز خود را روياروي سردار شجاع گشود، تا نقوش زيبا و ماندگار حماسه و فتح را در آن ثبت كند، او ابتدا در اين سال به كردستان، منطقة بانه و سردشت عزيمت كرد و رشادتهاي زيادي را در اين منطقه به يادگار گذاشت و در بهمن ماه سال 61 هنگامة عمليات والفجر مقدماتي، وارد لشكر ويژة 25 كربلا در جنوب كشور شد و گردان يا رسول الله (ص) را تشكيل داد.

  با آغاز سال 62 سردار جبهه ها از لباس خاكي بسيجي، به كسوت ملكوتي سپاه پاسداران درآمد، تا از سبزپوشاني شود، كه در بهار جنگ شكوفة بندگي زند و عطر خلوص و صفا پراكند، سال معجزة خيبر و فتح جزاير استراتژيك «مجنون» بود و كدام ميدان خون و خطر پديد مي‌آمد كه او به آن قدم نمي‌گذاشت و جان شيفته و آماده‌اش را در معرض خريد دوست، نمايش نمي‌داد؟ اما اين تقدير حيرت‌انگيز الهي بود كه سردار عشق را از اين جبهه به آن جبهه مي‌كشاند تا در فرصتي بيشتر سيماي روحش را زيباتر و كاملتر، ترسيم كند.سردار بصير در عمليات والفجر «4» به سمت جانشين تيپ يكم لشكر ويژة 25كربلا منصوب شد و در عمليات والفجر «6» نيز با همين مسئوليت انجام وظيفه كرد و در سال «63» با تقليل بعضي از تيپهاي لشكر بار ديگر، گردان يا رسول‌الله (ص) را تحويل گرفت و در همان سال به زيارت خانة خدا مشرف شد، لذا در اين مدت، گردان يا رسول (ص) تحت فرماندهي سردار شهيد حميد رضا نوبخت، قرار گرفت.

  با بازگشت حاج بصير از سفر مكه، گردان يا رسول (ص) تحت فرماندهي او اولين گرداني بود كه در خط آبي «تبور» مستقر شد تا جهت شركت در عمليات «بدر» آموزشها و شناسائيهاي لازم را انجام دهد. بعد از شركت در عمليات بدر و حماسه هاي ماندگار در اين عمليات، صحنة ديگر رشادت حاج حسين عمليات قدس «1»؛ «بهار سال 64» بود كه حاجي توانست با فرماندهي قاطعانه‌اي پاسگاه (بلاليه وابوليله) عراق را تصرف كند.

  با سپري شدن عمليات قدس «1» و پيروزشدن رزمندگان اسلام، گردان يا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه، مأمور ادغام در لشكر 77  خراسان شد و بعد از سپري شدن مأموريت، سردار خستگي ناپذير جبهه‌ها، نيروهايش را جهت آموزش غواصي و آماده سازي براي شركت در عمليات والفجر 8  به منطقه بهمن شير منتقل نمود و خود شخصاً به آموزش نيروهايش در رودخانة بهمن شير پرداخت.

  عمليات والفجر « 8 » آغاز شد و قدمهاي خسته، اما باز هم استوار حاج حسين بصير «فاو» آن سوي «اروند رود» را لرزاند و با دلاوري غواصان دريادل و خط شكن لشكر ويژة 25 كربلا اين عمليات به پيروزي رسيد و پرچم مطهر، بارگاه حضرت امام رضا (ع) به دست توانمند فرماندهي لشكر ويژة 25 كربلا، بر فرازمسجد امام رضا (ع) فاو برافراشته شد. دشمن سعي كرد فاو را با ضدحمله‌هاي پي در پي، پس بگيرد كه در اين زمان فرماندهي وقت لشكر، حاجي را به علت لياقت و شجاعتي كه داشت، به فرماندهي محور عملياتي «فاو» منصوب كرد تا او با تدبير خاص خود از اين منطقه نگهداري كند و حاجي در اين دفاع جانانه نشانه هائي ازعنايت حق دريافت كرد و سينه و بازوي توانايش مجروح شد.

  اما در اين ميان، آنچه زخمي بر نمي‌داشت و ضربه‌اي نمي‌ديد ارادة تزلزل ناپذير حاج بصير قهرمان بود، او با اشتياقي عاشقانه و ايماني مقاوم به استقبال خطر ها مي‌رفت و عمليات را معاشقه با محبوب مي‌دانست، از اين رو پيش از هر عمليات به وضع ظاهري خود مي‌رسيد و سر و‌ رو را اصلاح و مرتب مي‌كرد و مي‌گفت:«عمليات يعني سعي در صفاي مستي و طواف به دور كعبة عشق.» به راستي براي كسي كه طوفان آتش و خون و باران يكريز تير و تركش را به زيبائي حج مي‌بيند و به آرامش يك زائر به كورة داغ آن قدم مي‌گذارد، مرگ نامفهوم است و زندگي تهيدست و ناچيز و تنها شهادت شايسته ترين پاسخ است.

  سال 65 براي سردار جبهه ها سالي استثنائي بود، حاج حسين با بهبودي نسبي جراحات سينه و بازو در عمليات حضرت صاحب‌الزمان (عج) شركت كرد. او در اين عمليات فرماندهي تيپ يكم لشكر ويژة 25 كربلا را به عهده داشت و تا آن هنگام مسئوليتهاي متعدد فرماندهي، از دسته و گروهان تا گردان و محور به دوشش آمده بود. او از صدق و صفائي كه داشت هيچگاه به دنبال مقام ‌و عنوان نمي‌رفت، بلكه اين ‌مسئوليت تكليف الهي بود كه او را لايق مي‌يافت و نام فرماندهي را به روي وي مي‌گذاشت.

  به‌ گواهي وزير محترم دفاع جمهوري اسلامي ايران دريابان شمخاني، جانشين سابق فرماندهي كل سپاه :«معمولاً براي سخت ترين عملياتها لشكر ويژة 25 كربلا انتخاب مي‌شد و وقتي حاج بصير فرماندة گردان بود از گردان او و زماني كه فرماندة تيپ بود از تيپ او استفاده مي‌شد …». اين نشان مي‌دهد كه حاج حسين چهره‌اي شاخص و فرماندهي كارآمد در سپاه پاسداران بوده است، بااين حال هرگز از عناوين خود نامي نمي‌برد و زمان فرماندهي گردان، در جواب خانواده‌اش كه پرسيدند در جبهه چه عنواني دارد، گفت:  « مثل رزمندگان بسيجي، من هم دارم مي‌جنگم». اخلاص به حاجي اجازه نمي‌داد كه حرفي از خود بزند وروح صميمي ومتواضعش او را برآن داشـت كه خود را يك رزمندة معـمولي به شـمار آورد وهيچ وقت، از جمع بسيجيان گمنام و بي عنوان فاصله نگيرد و آنان را همچون فرزندان خود دوست داشته باشد و صميمانه و پدرانه به ايشان، مهر بورزد. حاجي حتي در ايام مرخصي هم از اصحاب جبهه غافل نبود و به سركشي خانوادهايشان و دلجويي از يادگاران جنگ و جبهه و شهادت و فرزندان شهدا همت مي‌گماشت و هميشه براي مردم از جبهه و رشادتهاي بسيجيان مي‌گفت.

  برادر روحاني عبدالحق براري در اين زمينه مي‌گويد: «شبهائي كه به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، مردم بر فراز بامها نداي‌ تكبير سر مي‌دادند جوانهاي ‌جبهه‌اي و مردم فريدونكنار به ‌بيرون ‌از خانه‌ها مي‌آمدند و مراسم تكبير 10 دقيقه‌اي را به بيش از يك ساعت به صورت تظاهرات اجراء مي‌كردند، در يكي از اين شبها حاج حسين بصير به منظوري به شهر آمده بود و شب مذكور را با رزمندگان در منزل شهيد خسروي بصرف شام گرد آمده بودند، هنگام شام خوردن بود كه زمان تكبيرگفتن فرا رسيد و حاج بصير وهمه رفقا از خانه بيرون آمدند و يك تظاهرات با شكوه شبانه شكل گرفت. شاهد مطلب اينكه در هر يك از دو مكان گلزار شهدا فريدونكنار كه جمعيت توقف كردند، حاجي مشغول به سخنراني شد و از جبهه و جنگ گفت و حماسه شهيدان را، براي حاضرين بيان كرد. واقعا آن حرفهاً تأثير به سزائي در جان مردم داشت، مخصوصاً حاجي كه محبوب قلوب مردم قدر شناس فريدونكنار بود، حرفهايش  به دلها مي‌نشست و جمعيت را منقلب مي‌كرد، يكي از سخنان اين بود. حاجي خطاب به شهدا مي‌گفت: «اي رفقاي شهيد! واقعاً از شما خجالت مي‌كشم و هر وقت كه بر مزار شما حاضر مي‌شوم احساس شرمندگي و حقارت مي‌كنم، كه چرا خداوند شهادت را نصيب من نكرده است.» اين سخن خطابه نبود بلكه سوز دل و شعلة طلب حاجي بود كه خود را نشان مي‌داد.

  ارتباط گرم و نزديك سردار با بسيجيان و خانوادة شهيدان و رفتار كريمانه و محبت آميز و اخلاق بهشتي و والايش، انبوه دلها را متوجة او و آئينة روشن اخلاقش كرده بود.

  همه به حاجي عشق مي‌ورزيدند و در دل خود، جايگاهي ويژه برايش مي‌ديدند.

  عمليات ديگري كه سردار حاج حسين بصير در آن درخشيد عمليات كربلاي يك-آزاد سازي مهران – بود. پيش از اين عمليات در عالم رؤيا سيبي شيرين به او دادند كه مانند آنرا هرگز نخورده بود. خود از اين خواب ملكوتي، شهادت راتعبيركرد. ازاين رو هر روز در اشتياق لحظه‌اي كه مسير زندگي را براي آن پيموده و همة دشواريها را به جان خريده بود، بي تاب تر مي‌شد.

  سردار همراه برادرش علي اصغر ـ فرماندة گردان يا رسول ا...(ص) ـ به ضيافت اين عمليات رفت و همچنان در انديشة تعبير شيرين رؤيا بود كه خبر پرواز برادر را به او دادند. حاجي در برابر اين خبر و پيكر سوختة برادري به رشادت وب ي باكي اصغر، جز صبر و رضايت حرفي نداشت و گفت:« پس آن سيب شيريني كه به من داده شد، شهادت برادرم اصغر بود.»

  آري! آنان كه حسيني اند و جريان سرخ عاشورا را در بستر تاريخ جستجو مي‌كنند، بر گسترة نامحدود كربلا اعلام حضور دارند و همة هستي شان را براي يك ياحسين (ع) سخاوتمندانه تقديم مي‌كنند و براي خود حقي هم قايل نيستند.اين عشق است كه از حنجرة سوختة حاج بصير، تا انتهاي زمان به همه جاي زمين طنين دارد و دنيا دوستان و مقام جويان و پول پرستان را در خواب عميقشان بر بستر عافيت تكان مي‌دهند:«آنگونه كه امام حسين (ع) همة زندگي خودش را فداي اسلام كرد، ما نيز از او پيروي مي‌كنيم.»

  با آغاز عمليات كربلاي «4» حاج حسين در اين عمليات نيز مانند هميشه حاضر شد و به همراه نيروهايش در منطقة ام الرصاص در محاصرة دشمن افتاد و بعد از 10 ساعت با رشادت برادران بسيجي حلقة محاصرة شكسته شد.

  صحنة ديگر حماسه آفريني سردار عمليات كربلاي (5) و تربت پاك «شلمچه» بود. شلمچه‌اي كه در طول جنگ شديدترين  آتش دشمن را به خود ديد؛ شلمچه‌اي كه  بسيجيان مخلص و بي هياهو، زيباترين تابلوهاي مقاومت و شهادت را در آن ترسيم كردند و در دفتر والاترين ارزشها و حماسه ها جا نهادند.

  سردار بصير در كربلاي شلمچه و غرب كانال ماهي بيست و دو روز، علم پايداري لشكر ويژة 25 كربلا را به دوش داشت. يكي از همين روزها دشمن بعثي با تمام قدرت نظامي دست به ضد حمله زد و در حالي كه وزير دفاع و فرماندة سپاه چهاردهم عراق )عدنان خيرا...( هم براي روحيه دادن به نيروهايش با هلي‌كوپتر به منطقه آمده بود و با بي سيم كه صداي آن شنود مي‌شد به آنان مي‌گفت: «ديگر هيچ كس در خط وجود ندارد، ما همه را خاكستر كرديم، حتي يك ايراني وجود ندارد!» در اين صحنة نبرد مرگ و زندگي، حاج حسين به اتفاق دو پاسدار و دو طلبة بسيجي، رودرروي دو تيپ كماندويي دشمن، آنچنان مقاومت كردند كه آنان را به عقب راندند. حاجي به سردار قرباني (فرماندة وقت لشكر) گفته بود: «ما پنج نفر به تعداد پنج تن آل عبا(س) با ذكر «يا فاطمه الزهرا (س)» جلو مي‌رويم، حال يا شهيد مي‌شويم يا پيروز. » بعد از اين درگيري اسراي دشمن مي‌گفتند: « شما حدود 10 الي 15 گردان تقريباً سه الي پنج هزار نفر وارد عمل كرديد. اين در حالي بود كه نيروهاي خودي كسي جز حاجي و چهار نفر ديگر نبودند.

  آري ! توسل حاجي در رأس اين گروه پنج نفره  آنچنان ابهت و پيروزي اي را آفريده بود.

  داماد حاجي، پاسدار شهيد مرتضي جباري (فرماندة گروهان) در كربلاي خونين شلمچه به بهشت شهادت پيوست و با اين كه غمي بزرگ بر دل حاج حسين سنگيني مي‌كرد، اما از طرفي مسئوليت در جنگ هم باري سبك نبود، از اين رو در سومين روز شهادت   دامادش، در مجلس عزا گفت:«من براي اينكه دامادم شهيد شد به جلسه نيامدم، بلكه آمدم تا رفقاي مرتضي و جوانان رزمنده را به جبهه دعوت كنم، چون فعلاً ما به نيروي بيشتري نياز داريم.» سخنان قاطع حاجي كه ازعمق دل دردمندش برمي‌خاست، موجب شد تا جمع ديگري از جوانان غيرتمند فريدونكنار كه همواره حضور چشمگيري در جبهه داشتند، در ادامة عمليات كربلاي (5) به تربت پاك و مطهر شلمچه قدم بگذارند.

  بعد از عمليات كربلاي (5)براي تداوم و تكميل عمليات، عمليات كربلاي (8) آغاز شد و حاجي در اين عمليات به قائم مقامي لشكر ويژة 25 كربلا منصوب گرديد و در همين عمليات بود كه، بهترين ياران خود، از جمله سرداران شهيد طوسي و نوبخت را از دست داد و به دلتنگي هايش بيش از پيش افزوده شد.

  سال 66 از راه رسيد، سالي حساس كه چند عمليات در ارتفاعات بلند و خاطره‌انگيز كردستان را همراه داشت و سردار بصير همچون ديگر سرداران گمنام زندگي و عافيت را به جبهه هاي دفاع از اسلام بخشيده بودند، در خاكريزهاي بهشتي اقامت داشتند. 

  عمليات كربلاي (10 )در پيش بود و سردار خستگي ناپذير براي فراهم كردن مقدمات كار، در ارتفاعات برفگير «ماووت» به سر مي‌برد، او شب عمليات با اينكه سه شبانه روز پلكهايش خواب را لمس نكرده بود، از تلاش باز نمي‌ايستاد بطوري كه در شب عمليات وقتي فرماندة وقت لشگر سردار قرباني گفت: «حاجي ! امشب جلو نرويد، چون آتش سنگين است.»‌حاجي با لحني كه پرده از احساس وظيفه‌اش بر مي‌داشت، گفت: «من فرماندة اين محور و عملياتم و بايد در كنار بسيجيانم باشم تا از كار آنها و نحوة عملكردشان مطلع باشم تا انشاءالله مشكلي پيش نيايد.» آن شب حاج حسين با نيروها در قله ماند و گفت : « اگر مصلحت خدا باشد، ما ديگر رفتني و شهيديم. »

  سردار سپاه مازندران، تا حماسة مأووت، چندين عمليات را پشت سر گذاشته و حد اعلاي ايثار و مجاهدت را رقم زده بود و چندين بار جان سوخته‌اش را تقديم به يار، به مرزهاي نقره‌اي شهادت نزديك كرده بود واين بار جز آرزوي پرواز چيزي ديگر در سر نداشت. او هر بار نيز شاهد بود، دوستان صميمي و سرداران همرازش، كه معنويت آسمان را به زمين پيوند زده بودند يكي پس از ديگري كوچ مي‌كنند و زمين را با تمام دلتنگي اش، براي او تنها مي‌گذارند و او مي‌ماند و كودكان خردسال شهدا كه بر سرشان دست نوارش مي‌كشيد و هر بار با ديدن رخسار محزون آنها داغي سنگين بر دلش مي‌نشست.

  حاجي ديگر نمي‌خواست بماند، او بارها شهادت را از عمق دل آرزوكرده بود و براي آن بي تابي مي‌كرد، براي ديدار ياران شهيدش، سرداران به خون خفتة عشق « طوسي، بلباسي، اسودي، سجودي، آقابرار نژاد، نوبخت، عالي، خنكدار،عسكري و شيرسوار» لحظه شماري مي‌كرد.  

او دلتنگ دلاوراني چون:«مهرزادي، سلبي، خداداد، اختياري، محسني، عبدالله پور، هاشمي، نژاداكبر و مرشدي» بود.

  هنوز صداي گرم حاجي در گوشم زمزمه مي‌كند، آن شب كه بر مزار شهدا خطاب به دوستانش مي‌گفت: «اي دوستان شهيد! من واقعاً از شما خجالت مي‌كشم و هر وقت كه بر مزار شما حاضر مي‌شوم، احساس شرمندگي و حقارت مي‌كنم كه چرا خداوند شهادت را نصيب من نكرده است.»

  عاقبت در شب عمليات كربلاي (10 ) مورخة 2/2/66 خمپاره‌اي بر سنگر او فرود آمد و بصير جبهه ها  با بصيرت تمام بر قله هاي ماووت تا جايي اوج گرفت كه ديگر بر چشمهاي كوتاه بين دنيايي نمي‌آيد و تنها با بصيرت شهيدان، كه از فضاي تنگ و مرز تاريك ماديت رها شدند، درك مي‌شود. او در روز عاشورا به دنيا آمد و در دهمين كربلاي جنگ به عاشورائيان كربلاي سال 61 هجري پيوست تا نشان دهد كه كربلا، گستردة تمام زمين است و عاشورا متن هر زمان، اگر حسيني باشي و از خط سبز جهاد كه به مقصد سرخ شهادت ختم مي‌شود، فاصله نگيري و گرنه به سپاه ستمگران يا جرگة نامردان  بي درد  مي‌پيوندي.

  شهادت حاج بصير، شهر فريدونكنار و سراسر مازندران را تكان داد، جمعيتي انبوه به بدرقة پيكر رشيدش آمدند و اندوهي سترگ بر دلها سنگيني مي‌كرد اما دل يادگاران شهدا ء به گونه‌اي ديگر مي‌سوخت، چرا كه آنها پدر دوم خود را از دست داده بودند و ديگر كسي نبود دست نوازش پدرانه بر سر آنها بكشد و اين دومين بار بود كه شهادت به خانة آنها قدم مي‌گذاشت و سيماي عزيزي را از آنان جدا مي‌كرد، عزيزي كه در دوم ارديبهشت 66 به آرامي بال زد و بر ايوان ملكوت نشست اما هرگز دل دوستداران و رهروان راهش را ترك نخواهد كرد، زيرا از جام گواراي شهادت نوشيد كه راز جاودانگي انسان در هياهوي فراموشي و عصيان است.« و سقيهم ربهم شراباً طهوراً » گوارايش باد.

 

برگرفته از کتاب پاپه پای ستاره / تالیف: حسین ذکریائی

انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

  http://khakriz8.persianblog.ir/1383_3_khakriz8_archive.html

 

 
  لینک دائم

فریدونکناری های‌ مهاجر





نویسندگان
فریدونکناری های‌ مهاجر


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
اخبار فریدونکنار وبلاگ حمید جمرک
اخبار مازندران
آنچه می شود و می توان نوشت-وبلاگ مهدي شيرافکن
بابل نت
برنج
پايگاه خبري ديلم نيوز
وب سايت بندر فريدونکنار
پسر تنها با يه قلب فرشته
تجارت محصولان سالم و ارگانیک-وب لاگ نبی نژاد کناری
تلاطم (عيسي خسروي)
حاج بصير
حاج مهدي، وبلاگ مهدي نصيري
حرف هايي براي نگفتن
خطه ي مبارک
دل نوشته های نبی نژاد کناری
دیاسپام-وبلاگ امین جماعتی
راست قامتان
روزنامه بشیر مازندران
روزنامه نگار فریدونکناری
اتاق اقتصاد-وبلاگ محمد میرانی کناری
سايت شهر الکترونيکي فريدونکنار
سايت فرمانداري بابلسر
سایت شخصی حسین ذکریایی
سایت شعبان آزادی کناری، مترجم و خبرنگار آزاد
شركت تعاوني خدمات اطلاع رساني پايا گستر
شركت تعاوني مرزنشينان فريدونكنار
شركت فناوري اطلاعات پاسارگاد
شرکت گوهر سبزه زار فروشنده برنج محلی فریدونکنار
شمال نیوز
عاشق تر از هميشه، وب لاگ محسن خبازي كناري
عشق من، ازباران
عطش-وبلاگ علي اصغر حسين زاده فر
فريدونكنار
فريدونكنار عيسي (ميثم) خسروي
فريدونکنار و فریدونکناری های مهاجر
فریدونکنار با همه جوانان هنرمند-وبلاگ عباس مهربان
فریدونکنار خطه مبارک
فریدونکنار سیتی-وبلاگ روح الله حسن زاده
فریدونکنار شهر مروارید سیاه - درنای سفید و طلای زنده (علي اصغر حسين زاده فر)
کشتی، هنر پارسیان
کلوب دختر و پسراي فريدونکنار و بابلسر
مازند نومه
مجتمع آموزشی پردیسان فریدونکنار
مجمع اسلامی شمیم اهل بیت
مجمع مازندراني هاي مقيم مركز
مرکز آموزشی استثنایی 15 خرداد فریدونکنار
مهاجرت نيروي كار به خارج از كشور
مهد و پژوهش های علمی قرآن کریم حضرت فاطمه زهرا
نماشون-وبلاگ دیگر مرتضی نبی نژاد کناری
هشت وادي ايثار
هنرمندان ماندگار زمین و شهر ما فریدونکنار-وبلاگ دوم عباس مهربان
وب لاگ طبیعت فریدونکنار, رضا قلی نژاد
وب لاگ مهدي قجري
وبلاگ حاج حسين بصير ذكريايي
وبلاگ خلیل سمائی
عکس و عکاسي-وبلاگ مجید واحدی سوته ای
وبلاگ محمد حسين نانوا كناري
وبلاگ محمدعلي رضازاده شاعر
وبلاگ هیئت پیروان ولایت
يادداشت هاي من-نخستين وبلاگ يك فريدونكناري
وبلاگ روستاي کوچک بيشه محله
وبلاگ وبسايت شهر فريدونکنار
وبلاگ انجمن توسعه و پيشرفت فريدونکنار
سایت هیئت کربلایی های شهرستان فریدونکنار
وبلاگ تیسابه لینگ
وبلاگ هنرستان کار دانش شهید نریمانی
رو به شادي-وب سايت شخصي محمد رضا بحرگرد نيکو
روزنوشت هاي هادي شيرزاد
کافي نت کام تل
وبلاگ درمانگاه شهداء فریدونکنار
دومین نمایشگاه عکس سوگواری عاشورا شهرستان فریدونکنار
وبلاگ لنگرگاه
تشکل دانشجویی منطقه ولی عصر
سایت شهرداری فریدونکنار
وبلاگ ادب فارسی خانم کبیری کناری
سایت موسسه فرهنگی و هنری (ترجمه) مهر ویدا
وبلاگ دوما
وبلاگ سید عارفان
وبلاگ ازباران
وبلاگ جابلو، زکریا سمائی جابلو
وبلاگ تیک تاک های مهربانی، مرتضی حسینی

وبلاگ فارسی
تودی لینک

feed